|
409آنلاین عالیه[45]
دانشجوی تربیت بدنی هستم و یک اصفهانی اصیل که در یکی از دانشگاه های شهر تهران مشغول تحصیل هستم.عاشق ورزش کردن هستم اما از اینکه باید به خاطر نمره ورزش کنم ناراحتم.از اینکه توی یه خوابگاه دانشجویی زندگی می کنم خوشحالم و البته این به خاطر هم اتاقی های خوبیه که دارم. |
راستش الان با بابا مشغول یه نارگیل بودیم و داشتیم خلاصه پوست از سرش می کندیم که از یه طرف یاد اولین شب یلدای توی خوابگاه افتادم که با چه زحمتی تونستیم از خجالت نارگیلی که خریده بودیم در بیایم و بخوریمش،از یه طرف هم یاد اون موقع هایی افتادم که توی خونه وقتی نارگیل می خریدیم بعد از این که تقریبا به تیکه های مساوی تقسیمش میکردیم تازه شروع به تقسیم بندی میکردیم و سهم هر کسی رو جدا میکردیم تا کسی (از جمله برادران گرامی)بیشتر نخوره،علاوه بر نارگیل کاکائو هم یکی از خوراکی هایی بود که تقسیم میشداوووه،7 تا کاسه یا مثلا 7 تا پاکت فریزر برمیداشتیم و سهم هر کسی رو جدا می کردیم بعد هم هر کسی سهمشو میذاشت توی کمد خودش به جز سهم مامان و بابا که یا توی یخچال و یا حالا یه جایی توی آشپزخونه نگهداری میشد. هر از گاهی هم با صحنه هایی مثل پیدا شدن نارگیل های خشک شده در اعماق کمدها روبرو میشدیم که البته بیشتر برای کمد آبجی بزرگه این اتفاق می افتاد وگرنه ماها که اصلا نمیذاشتیم به روز دوم برسه،چه خاطراتی بودن الان دیگه از این جمعیت 7 نفره، در شرایط عادی که فقط سه نفر باقی موندن و در شرایطی مثل الان که بین دو ترمه منم اضافه میشم و شاید چند روزی هم آبجی بزرگه،داداش بزرگه هم که اگه وقت کنه صبح میاد و شب برمیگرده،آبجی کوچیکه هم که سرش به زندگی خودش گرمه.به قول مامانم ایشالا هر کی هر جا هست خوش باشه،شمام همینطور [ جمعه 7/11/90 ] [ 6:0 عصر ] [ عالیه ]
نمیدونم چرا دیفالت عنوان یادداشتم شده «به یاد همه گذشته ها»از شما چه پنهون اصلا اومده بودم که به یاد گذشته ها بنویسم،همون یکی دو سال پیش که تازه اینجا رو راه انداخته بودم و تند تند آپ میکردم ،همون موقع ها که با سیما و ندا هم اتاقی بودم و کلی خوش میگذشت،اصلا کسی که خیلی من رو تشویق به نوشتن میکرد استادم بود که الان دیگه خبری از خودشون نیست،حضوری هم سخت میشه دیدشون چه برسه به دنیای مجازی دلم برای دوستام تنگ شده،برای فاطمه که وقتی با هم بودیم یه لحظه هم خنده از روی لبامون نمی رفت و برای حدیث که همیشه از آخرین اخبار مطلع بود و برای زهرا که همین الان باهاش چت میکردم و الان استرالیاست والبته خبرشو حدیث بهم داده بود،برای سمانه و معصومه(مخصوصا الان که نزدیک امتحاناست خیلی بیشتر به یادشون افتادم،آخه با همون یه ذره خوندنشون نمره هاشون خیلی خوب بود)برای حمیده که سر بدمینتون بهم می گفت استاد و ... میدونم که دیگه اون روزها برنمیگرده،واسه همین با یادآوری شون خودم رو خوشحال میکنم. دوست دارم که از چیزای دیگه هم بنویسم اما این روزها حتی توی دفترچه خاطراتم هم پر شده از دلتنگی هام،مخصوصا که لحظه لحظه حضور توی خوابگاه با یاد دوستام سپری میشه [ پنج شنبه 8/10/90 ] [ 7:21 عصر ] [ عالیه ]
دارم از سرما یخ میزنم. باید تا ساعت 11 هم اینجا بمونم. ای خداااا تازه نه و نیمه... چقدر اینجا سرده،اوووف... [ دوشنبه 16/8/90 ] [ 9:31 عصر ] [ عالیه ]
|
|